عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

هر روز بزرگتر می شی...

  سلام عسلم، گلم، قند و نباتم جونم برات بگه که هر روز داری شیرین تر و خوردنی تر می شی. دیدن پیشرفت های هر روز تو بهم جون می ده،داری کم کم بزرگ می شی، خانوم خانوما می شی...   5 ماهگی ات پر از اتفاقات خوب و شیرین بود . از اوایل 5 ماهگی ات دیگه کاملا دستات رو هدفمند به طرف اشیا می بردی و می گرفتی:       در همین ایام بود که متوجه شصت پایت شدی و بعد از خوردن شصت دست در 4 ماهگی، شروع به خوردن شصت پا توی 5 ماهگی کردی: اوایل 5 ماهگی سینه خیز رو به سختی می رفتی ولی کم کم تا اواسطش به راحتی سینه خیز می رفتی در همین ایام کم کم غذای کمکی هم شروع شد: &...
18 مهر 1390

تشکر از عمو حسین به خاطر ...

دیشب من و بابایی یه سری به وبلاگت زدیم، آخرین نظراتی که اومده بود رو می خوندیم، در کمال ناباوری دیدیم یه نظر از طرف عمو حسین (بابای فائزه جون) اومده. خیلی خوشحال شدیم  ولی وقتی که شروع به خواندن کردیم واقعا باورکردنی نبود چشمامون گرد شده بود  خیلی خیلی ذوق کرده بودیم  نمی شد هم یه جیغ جانانه زد چون دیر وقت بود و مامان جونی شون خواب بودند بله دخترم، عمو حسین یه قطعه شعری رو به مناسبت تولدت سروده بود. از این هنرها عمو حسین خیلی داره و قطعه های شعر زیاد گفته ولی اولین بار بود که برای تولد گل زندگی مون که توی بهار شکفته شده قطعه شعری می خوندم. عالی بود با این کار عمو حسین مث...
18 مهر 1390

اولین غذای کمکی سارینا جون

دختر گلم، تقریبا اواخر 5 ماهگی ات من و بابا متوجه شدیم که سارینا خانوم با خوردن شیر مامانی سیر نمی شه و هر چی که به دستت می دادیم سریع به طرف دهانت می بردی و با حرص زیاد اون رو میک می زدی اول فکر می کردیم که شاید داری دندون در می آری ولی فهمیدیم که با خوردن شیرم سیر نمی شی و گرسنگی است که اذیتت می کنه، خیلی بی تابی می کردی و مخصوصا موقع خواب که همیشه با گریه می خوابیدی.  خییییلی ناراحت بودم و نمی دونستم باید چه کنم هنوز 6 ماهت هم که نشده بود تا غذای کمکی بهت بدهم. خلاصه من و بابایی تو تاریخ 23/6/90 به مطب دکتر رفتیم   رشد وزنت عالی بود ولی دکتر گفت که شب هایی که بچه خیلی اذیت می ...
17 مهر 1390

5 ماهگی گل زندگیمون

از جنس کدام نور بودی ستاره من ؟ که جسارت با تو بودن در من جنبید و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی...       عسلم، گلم، ماهم، تموم هستی مامانی و بابایی 5 ماهگی ات مبارک   چقدر زود میگذره !!!!! تند تند تند تند...   انگار همین دیروز بود توی بیمارستان تو رو بغل کردم !   باورم نمیشه الان اینقدر بزرگ شدی...! هر روز شیرین تر از روز قبلی      بزرگ شدنتو دوست دارم نازکم...        24/6/90 سارینا جون 5 ماهش کامل شد و پاهای ک...
15 مهر 1390

تولد دایی محمد

روز 19/6/90 برای تولد دایی محمد به خونه شون دعوت شدیم. بابایی حسین شون و آقاجون شون هم دعوت بودند. بعد از خوردن یه شام خیلی خوشمزه(دست پخت زندایی میترا عااااالی بود)،      جشن تولد دایی رو شروع کردیم . بعد از خاموش کردن شمع ها و بریدن کیک کادوها رو باز کردیم کیک خوشمزه ای بود... سارینا خانوم هم یه کادوی ناقابل به دایی اش هدیه داد.   این هم یه پیام تبریک برای تولد دایی محمد از طرف سارینا خانومی ایشالاه دایی محمد و زندایی میترا تولد نی نی خودشون رو بگیرند این هم چند تا عکس از اون شب که طبق معمول بابا محمد زحمتش رو کشیده: توی این عکس ها بابا محمد یواشک...
14 مهر 1390

کنار تو درگیر آرامشم...

     کنار تو درگیر آرامشـــم                                               همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم   برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی ... تماشای تو عین آرامشه ، تو زیباترین آرزوی منی             از این عادت با تو بودن هنوز     &nbs...
14 مهر 1390

سینه خیز رفتن دخترم

تو تاریخ 18/6/90 (6 روز مانده به 5 ماهگی ات) همه فامیل برای جشن پاتختی عمو مهدی و زنعمو ایمانه، خونه عمو عباس شون جمع بودند. بعد از جشن پاتختی متوجه شدیم که اگه با دست هامون کف پایت را فشار بدهیم خودت رو به جلو پرت می کنه و داری سینه خیز راه می افتی. اولین بار بود که این کار رو می کردی، خیلی خیلی خوشحال بودم و سریعا تلفنی به بابایی خبر دادم. بابا محمد تا آخر شب چند بار این کار رو با تو کرد و هر بار نسبت به دفعه قبل خیزهای بلندتری برمی داشتی. " ایشالاه تا یه ماه دیگه فکر کنم باید چهار دست و پا راه بیافتی " ...
14 مهر 1390

عروسی عمو مهدی و زنعمو ایمانه

سارینای من، عمو مهدی و زنعمو ایمانه تو تاریخ ١٧/٦/٩٠ جشن عروسی خودشون رو برپا کردند. من و بابا محمد بعد از کلی بازار و سیسمونی فروشی رفتن، لباس خوشگلی رو برای دخترم خریدیم.خلاصه آخرین عمو بود و باید سنگ تموم می گذاشتیم. شب عروسی با اون لباس خوشگل ات خیلی بامزه شده بودی و تو بغل همه می چرخیدی. زنعمو ایمانه با اینکه عروس بود، دست از قربون صدقه تو برنمی داشت و به همین خاطر چندباری تو بغل عروس و داماد هم بودی و چند تا عکس خوشگل با اون ها گرفتی. بابایی تو رو به قسمت مردانه برد و اون طوری که به گوشمان رسید، چند تا عکس با عموها گرفته بودی و اون جا هم خواهان زیاد داشتی. آخر شب هم، اون قدر خسته بودی که به خونه نرسیده توی م...
14 مهر 1390

فرشته زمینی...

  کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ...
12 مهر 1390